بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِیمِ
خواب دیدم خواب اینک مرده ام
خواب دیدم خسته و پژمرده ام
تا میان قبر رفتم دل گرفت
قبرکن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم ازسنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
نا گهان ازره رسیدند دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام توچیست
آن دگر فریاد زد رب توکیست
درمیان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک وزشت خود بگو
ما که ماموران حی داوریم
نک تو را سوی جهنم میبریم
دیگرآنجا عذرخواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیربود
ناگهان درهای رحمت بازشد
وانگهی اسرارحق آغازشد
مردی آمد از تبار آسمان
نور پیشا نیش فوق کهکشان
برسرش دستار سبزی بسته بود
نورحق درچهره اش تابیده بود
دو ملک سر را به زیر اندا ختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده این جا حسین فاطمه
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه می بینید چنین تنها شده
کام او با تربت من واشده
نام من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش میکشید
پا برهنه در عزایم میدوید
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کردهاست
این زمان با اذن حی داورم
با خود او را نزد زهرا میبرم
=====================
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِیمِ
با قلب بشرمونس و دمساز حسین است
در خلوت دل محرم وهمراز حسین است
زهرا وعلی هردو چودریای گهربار
خلقت صدف است و گهر راز حسین است
آن عاشق فرزانه و معشوق دو عالم
برطاق فلک غلغله انداز حسین است
هر آیتی ازجانب حق معجزه ای بود
آن آیه که دردم کند اعجاز حسین است
راهی که بشر را به سعادت برساند
عشق است و دراین فاصله پل ساز حسین است
در راه نگهداری قرآن محمد
سرباز فداکارو سرافراز حسین است
شاهی که زحرابن یزید از ره اکرام
بگذشت و نمود ان همه اعزاز حسین است
فطرس که پرش را شرر قهر خدا سوخت
باز آنکه بدادش پرو پرواز حسین است
ماهی که به هرکلبه تاریک بتابد
شاهی که به سائل نکند ناز حسین است
گر خلق تورا از در خود جمله برانند
آنکس که پناهت بدهد باز حسین است
امید حسان جان جهان رحمت یزدان
باب کرمش برهمه کس باز حسین است
======================
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِیمِ
عقل چون باعشق آمد روبرو
هردو را آغاز شد این گفتگو
عقل گفتا من ز تو بالا ترم
از همه بالا ترو والا ترم
چشمه های علم و حکمت از من است
راه توفیق و سعادت از من است
نوح راه بندگی از من گرفت
خضردرس زندگی ازمن گرفت
من به لقمان درس حکمت داده ام
من به یوسف تاج عزت داده ام
عشق آمد بی محابا در سخن
گفت نتوانی شوی همراه من
من در این دنیا قضایا دیده ام
خود عجایب ماجراها دیده ام
عقل آدم که بر او کردی مدد
گندمی او را زجنت دورکرد
آدمی عشق خدا گر داشتی
کی به دندان گندمی برداشتی
با خلیل الله عشق آن می کند
عشق آتش راگلستان می کند
نوح حرف عشق با دل میزند
زان سبب لنگر به ساحل میزند
عشق دیدی کرد با موسی چها
شد عصا در دست موسی اژدها
عشق گفتار لب پیغمبراست
عشق را معراج های دیگراست
با علی در کعبه بودم که او بِدست
در ره معبود بت ها را شکست
با علی بودم که او خیبرگرفت
نعره الله اکبر سر گرفت
عشق چون در دل حسین را یار شد
کربلا خلوتگه اسرار شد
عشق پیکر می دهد سر می دهد
عشق یک شش ماهه اصغر می دهد
عشق بود وآن وداع آخرین
بر حسین و صبر زینب آفرین
عقل می گفتا حسینا کُند رو
عشق می گفتا حسین جان تند رو
عقل می گفتا این سه ساله دخترت
عشق می گفتا رو بسوی داورت
عقل می گفتا پیش پایت آتش است
عشق می گفتا هرچه پیش آید خوش است
عشق را با عقل سنجیدن خطاست
عقل چون بی عشق باشد بی خداست
عشق باشد رمز و راز آدمی
عشق با خوشزاد دارد عالمی